آرومم و میدونم باید چیکار کنم
فصل سرنوشت سازیه تو پیچ پلکان زندگی
اما خونسردیه آزاردهنده ای دارم
پله ها رو یواش یواش میرم بالا
باید بجمبم
انگار فقط یه قدم مونده . . .
میشمرن معکوس از تو بلندگو
شاید دیگه شمارشی تو کار نباشه
وقتی که رسید به صفر، یا پریدی یا برمیگردی پائین
یا به هیچی رسیدی یا همه چی
باید ارزش اعدادو دونست
خیلی وقته نپریدم
افکار مزاحم لعنتی
.
.
دارم سیلی میزنم به خودم
هی پسر
این همون لحظه ست
اینجا همون جاست
این همه سربالائی اومدی به سختی
حالا وقتشه
بریز دور فکر بیخودی و ترس و خستگی و تنبلی رو
نشون بده تو همون پرنده ای
جاناتان باش
به اون چی که میخوای فکر کن
به پریدن
اینکه حالا باید چیکار کنی
این چند تا پله رو محکم بالا بری
بعد رو سکوئی
و بعدش پنجه پاهاتو می ذاری لبه سکو
دستاتو مثل بال باز میکنی و
می پری
.
.
حس کن اون لحظه رو
رها شدی
و دیگه آرومی
تو سرزمینت
آسمون
